پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦

بيمار انگليسى و ويروس اسلام ستيزى
میراحسان احمد

"بيمار انگليسى"،نمونه بارز تلاش‌هاى ايدئولوژيك غرب عليه اسلام است. غرب در لابلاى فيلمى داستان پرداز و نامور، به ترزيق سموم نگرش‌هاى خشونت بارش عليه اسلام مى‌پردازد.
اين روزها، فيلم "بيمار انگليسى" - برنده ٩ جايزه اسكار از ١٢ اسكار به كارگردانى آنتونى مينگلا و تهيه كنندگى ميراماكس، به فارسى دوبله شده، به ويدئو كلوپ‌هاى ما راه يافته و سيماى جمهورى اسلامى نيز آن را با ده دقيقه سانسور (مربوط به صحنه‌هاى عشقبازى و برهنه نمايى) به نمايش نهاده است. پس لازم نيست كه به صورت مفصل درباره آن حرف بزنيم.
بيمار انگليسى قصد دارد، خاطره آثار حماسى رمانتيك، نظير لورنس عربستان، كازابلانكا، آسمان سر پناه، از درون آفريقا و... را زنده كند و آب و باد و مه و خورشيد و فلك، دست به دست هم مى‌دهند تا به اثرى پر تأثير تبديل شود.
آنچه به بيمار انگليسى تشخّص مى‌بخشد، جنبه سياسى جامعه‌شناسانه آن است. بايد ديد كه فيلم چگونه با بافته‌اى از فيلمنامه جذاب انداجى، كارگردانى مينگلا، تدوين و الترمارچ، صحنه‌پردازى استوارت كريك، موسيقى گابريل يارد و...، به نحوى ظريف عليه مسلمانان سمپاشى مى‌شود و از آنان چهره‌اى خشن (پرستارى كه جلادانه دو انگشت شصت ماوس را قطع مى‌كند)، خرافى (اذان در بيرون غارى كه تصاويرى بدوى بر ديواره آن است) و نوكر صفت (مرد مسلمانى كه بالاى اتومبيل روى سقف ماشين مرد انگليسى نشسته و مثل سگ خم مى‌شود و او تكه نان به دهانش مى‌دهد) تصوير كند.
درست در اوج تبليغات غرب عليه اسلام و جمهورى اسلامى و مبارزه همزمان جمهورى اسلامى با سلطه‌طلبى غرب، نفوذ اين تصاوير در پيكره نظام رسانه‌اى كشور؛ هرگز اتفاقى نيست.
عجيب آنكه گرايشات همنوا با نگرش ايدئولوژيك غرب، وجود اين تبليغات سخيف و دروغ كارانه را توجيه مى‌كنند و در عوض، نقدى كه به افشاى اين حقايق بپردازد، سانسور مى‌كند و اگر در صورت انتشار، با اتهام نقد حكومتى!!! مواجه مى‌شود و اگر متنى به دليل توان و قدرت تخصصى، هر تخريبى را تحمل مى‌كرد، با تحريم روبه رو مى‌شود. براى مثال - مجله فيلم (شماره ٢٠٩) درباره بيمار انگليسى چنين مى‌نويسد: »بيمار انگليسى جزو آن دسته فيلم‌هايى است‌كه ميان سياستمداران كمى جنجالى شده، فيلمى كه بيشتر اثرى هنرى و كم‌تر سياسى است، با اعتراض‌هايى روبه رو شده كه چندان ارتباطى با مضمون اصلى آن هم ندارد«.
بديهى است كه فيلم‌ها بايد ديده شوند و به طور منطقى مورد نقد و بررسى قرار گيرند و مقاصد آنها و يا ارزش هندى‌شان، عادلانه داورى شود و هر يك جداگانه تحصيل كردند. اما اين روش معقول و بردبارانه، به معنى نفى قسمتى از واقعيت محتوايى اين آثار و تطهير نظام سلطه و انحصار است مالى و سرمايه دارى و سوء نيّت آنها نيست.اين مسائل، بررسى بيمار انگليسى را ضرورتى دو چندان مى‌بخشد.
نخست، با مرور روايت، ببينيم اصلاً »بيمار انگليسى« درباره چيست؟! تيتراژ فيلم روى صخره‌اى كه معلوم نيست، سطح شنى است يا پوست انسان، حركت قلم‌مويى را دنبال مى‌كند كه تصاويرى؛ نظير نقاشى‌هاى ما قبل تاريخ، بر جداره غارها نقش مى‌زند و آواى بومى زيبايى آن را همراهى مى‌كند.
سپس ما حركت هواپيمايى، قديمى بر پستى بلندى را مى‌بينيم. از بالا ماهورها و شنزارها شكلى بسيار بدوى، نظير پوست كودكان دارد. هواپيما كه شبيه هواپيماهاى دو نفره جنگ جهانى دوم است، از بالاى سر عده‌اى سرباز عبور مى‌كند و آنها شروع به تيراندازى به طرف آن مى‌كنند. ظاهراً در هواپيما زنى خوابيده كه باد در موهايش مى‌پيچيد و خلبانى كه هدايت هواپيما را به عهده دارد.هواپيما سوراخ سوراخ مى‌شود و زن و مرد، در حال سقوط، در نور سفيد غرق مى‌شوند.
بعدها خواهيم دانست كه زن (كاترين) مرده بوده و مرد، طى اين سقوط، چهره و حافظه خود را از دست مى‌دهد.
فيلم روايتى غير خطى دارد و با تدوين موازى عالى مارچ و نيز فلاش بك‌ها و رفت و برگشت از زمان حال به گذشته شكل مى‌گيرد. با فيدوات سفيد، تصوير به يك بيمارستان جنگى صحرايى در كوير قطع مى‌شود.
پرستارى مهربان هانا( ژوليت بينوش) با چهره‌اى معصومانه و تا حدى كودكانه، در حال پرستارى از سربازان زخمى است. سربازان با او، همچون خواهرى مهربان برخورد مى‌كنند و سر به سرش مى‌گذارند و شوخى مى‌كنند و او را پرستارى پر مهر مى‌خوانند. بار ديگر ما به صحرا باز مى‌گرديم؛ مردان باديه‌نشين با شترهاشان، در محل سقوط هواپيماى ياد شده، جسد زن و مردى كاملاً سوخته را مى‌يابند. او را به چوبى بر شتر تخته كش سوار مى‌كنند.دوباره به بيمارستان صحرايى باز مى‌گرديم.مردى شكم دريده، در حال مرگ، از سربازان مى‌خواهد كه اگر كسى از اهالى پيكتون، همشهرى او هست بالاى سرش حاضر شود. معلوم مى‌شود او از كدام رسته و دسته است. نامزد هانا در همانجا مشغول خدمت است. پرستار از نامزدش مى‌پرسد؛ مرد مى‌گويد: سروان منگارو تكه تكه شده، پرستار درست متوجه نمى‌شود و دچار شوك مى‌شود. در همين حال حمله هوايى انجام مى‌گيرد و هانا در گريه و گرد و غبار انفجارها فرو مى‌شكند.
بار ديگر به باديه و صحرا باز مى‌گرديم. مرد چهره سوخته را به محل اسكان قبيله مردان عرب مى‌رسانند و حكيم بومى با گياهان صحرايى، مرهمى بر چهره‌اش مى‌گذارد.
قطع به ايتاليا (اكتبر ١٩٤٤)
همان مرد سوخته را مى‌بينيم. افسرى چيزهايى از او مى‌پرسد، پرسش‌ها شبهه‌انگيز است مرد سوخته كه خواهيم دانست همان آلماشى است، مى‌گويد: آيا از او بازجويى مى‌كنند. در واقع پرسشگر مرد است كه آيا او آلمانى است يا به دروغ خود را غير آلمانى معرفى مى‌كند؟!
اكنون مرد سوخته حافظه‌اش را از دست داده است. البته تصاويرى دور از باغ همسرش، پيش از جنگ در ذهن دارد.هانا پرستار مرد است. صف اتومبيل‌هاى نظامى در حال حركت است. دوست هانا از او پول مى‌گيرد تا تور بخرد. مى‌گويد در اينجا تور ارزان است. تماشاگر فكر مى‌كند تور را براى عروسى‌اش مى‌خواهد. اتومبيل او و نامزدش روى مين مى‌رود و منفجر مى‌شوند. هانا دوان دوان خود را به محل حادثه مى‌رساند. مردى هندى و افسرى جلوى او را مى‌گيرند. او از خود بى‌خود است و دستبند طلاى دوستش را بر شن‌ها مى‌يابد.
فيلمساز با به وجود آوردن لحظه‌هاى نفس گير عاطفى، تماشاگران را به خوبى همراه مى‌كند. هانا به مرد سوخته مى‌گويد: من نفرين شده‌ام. هر كس را كه دوست دارم و به تو نزديك مى‌شود مى‌ميرد. مرد حالش خوب نيست. او را از اتومبيل خارج كرده‌اند. چشم هانا به صومعه‌اى متروك مى‌افتد و به فكرش مى‌رسد كه با بيمارش كه تصور مى‌كند، انگليسى است، در آنجا بمانند تا او بميرد و پس از مرگ، خود به گردان بپيوندد. مردى مخالفت مى‌كند و مى‌گويد: اينجا پر از تبهكار و آلمانى‌هاى مخفى شده است. هانا مى‌گويد: جنگ تمام شده است و من ديگر مجبور نيستم فرمان هانا را بپذيرم. هانا و آلماشى كه هنوز نامش را به ياد نمى‌آورد، وارد صومعه ويران از جنگ مى‌شوند.
هانا با كتابهايى كه مى‌يابد، پله هايى مى‌سازد. تختى را براى بيمارش كه احساسى از ترحم به او دارد، آماده مى‌كند. از باغ آلو مى‌آورد و مادرانه در دهانش مى‌گذارد. همواره مرد كتابى است. كتاب يادداشت‌هاى او. به ياد كتاب مى‌افتد.
با يك فلاش بك يك ماه به گذشته بر مى‌گرديم. تصاويرى از فرود آمدن هواپيماى دو نفره در كوير؛ كاترين و نامزدش پياده مى‌شوند. جفرى كليختون خلبان و كاترين جغرافى‌دان سرگرم نقشه بردارى است. جفرى مى‌گويد: هواپيما را پدر كاترين به آنها هديه داده است.
در ميان مردان كاشف و نقشه بردار، الكنت لازيلودو آلماشى، به كاترين معرفى مى‌شود. كاترين كه زن زيبايى است، او را مى‌شناسد. آنها در هواپيما مشغول عكسبردارى هستند. كاترين از اينكه آلماشى را يعنى نقشه بردار و نويسنده‌اى كه بدان صفات مى‌نويسد و مورد علاقه اوست، مى‌بيند ابراز شعف مى‌كند. مرد مى‌گويد: به صفت نيازى نداريم، عشق رمانتيك، عشق افلاطونى عشق آرامش بخش...، ما فقط عشق داريم. عشق، يعنى دوست داشتن شديد.
ما به تناوب به صومعه، كوير، ميان نقشه برداران انجمن جغرافى دانان، كاترين، جفرى و آلماشى باز مى‌گرديم. هانا در صومعه مشغول نگاهدارى از آلماشى است. آلماشى مى‌گويد: چرا تلاش مى‌كند، او را زنده نگاه دارد. پرستار مى‌گويد: وظيفه اوست، چون او يك پرستار است. هر بار يك صدا، يك نشانه، يك شى‌ء، سبب باز گشت آلماشى به گذشته مى‌شود. آنها در حال گفت و گو هستند. هانا مشغول بازى كودكانه‌اى است. صداى پاى او، مرد را به كوير باز مى‌گرداند. كاترين داستان كانداليز و پادشاه را مى‌خواند. قطع‌هاى متناوب به صومعه كه هانا همين داستان را از روى كتاب يادداشت‌هاى مرد مى‌خواند. كاترين داستان ملكه‌اى را تعريف مى‌كند كه به مردى كه او را برهنه ديده گفت: چاره‌اى ندارد، يا بميرد يا پادشاه را بكشد و جاى او بنشيند و مرد اين كار را انجام مى‌دهد. يكى از حاضران به جفرى نامزد كاترين، به شوخى مى‌گويد: كاترين خطرناك است، بايد مواظب او بود. اين گفت و گو، يك شوخى است، اما پيشگويى كننده دارد.
به صومعه باز مى‌گرديم. مردى به نام ديويد كارواجيو(ماوس) سر مى‌رسد و مى‌گويد: درست هانا نشانى را داده است او دو انگشت شصت خود را از دست داده است و دستهايش در دستكش‌هاى سياهى است. براى هانا تخم‌مرغ‌هايى آورده است. وقتى يكى از تخم مرغ‌ها مى‌افتد، او نمى‌تواند آنها را بر دارد. معرفى »ماوس« گرى ديويد تيزهوشانه صورت گرفته است. معلوم مى‌شود كه ماوس در افريقا بود و قصد دارد در زير زمين صومعه مسكن بگزيند؛ البته هانا خشنود نيست؛ اما ديويد مى‌ماند.
هانا در حياط صومعه مشغول چيدن سبزى است كه در آينه‌اى شكسته، همان افسر متخصص خنثى كردن بمب را كه در زمان انفجار اتومبيل دوستش ديده بوديم، مى‌بيند. مرد هم در حياط صومعه چادر زده است.
به آلماشى بر مى‌گرديم. باز با فلاش بكى مى‌بينيم كه آلماشى و كاترين در اتومبيل جيپ صحرايى نشسته‌اند. كاترين مدام حرف مى‌زند. آلماشى مى‌كوشد بگريزد و كاملاً سكوت كرده است. سپس آنها را در حال بالا رفتن از كوه مى‌بينيم. در اينجا مردان بومى و خدمتكاران اين گروه اكتشافى، در حال اذان، اقامه و نماز هستند. در جلوى غارى كه ناگهان بر ديواره آن آلماشى همان نقاشى‌هاى ما قبل تاريخى را كشف مى‌كند؛ مردانى شناور و در حال شكار. همان كه در تيتراژ هم تصويرهايى از آن را ديده‌ايم. نماز و اذان در جلوى اين تصاوير بدوى، البته كنايه‌آميز است.
آلماشى چراغ مى‌اندازد و تصاويرى بر ديواره غار هويدا مى‌شوند؛ گويى از ظلمات و تاريكى خاطره‌هايى دور، تصاوير روشن جان مى‌گيرند و از اعماق ناخود آگاه، آگاهى‌هايى هويدا مى‌شوند. كاترين در حال كشيدن تصاويرى شبيه تصاوير غار است.
در بازگشت هم يك مسلمان بومى بالاى سقف ماشين نشسته و مردى مثل يك حيوان با او برخورد مى‌كند؛ حتى او حالتى فاعل دارد. مرد ضربه مى‌زند و جوان عرب سر فرو مى‌آورد و مرد هم غذايى در دهانش مى‌گذارد. در همين حين اتومبيل از شانه جاده مى‌لغزد و سرنگون مى‌شود. بالاخره جفرى مى‌رود تا كمك بياورد و كاترين به اصرار نزد آلماشى مى‌ماند. آلماشى آهسته به جفرى مى‌گويد: همسرش را تنها نگذارد؛ اما جفرى مى‌خنديد و مى‌گويد: چرا از حضور زن احساس تهديد مى‌كند. كاترين نقاشى‌ها را براى آلماشى مى‌آورد. اما آلماشى مى‌گويد: از ديواره غار عكس گرفته و اصل را دارد و نيازى به نمونه‌هاى جعلى كاترين نيست.
كاترين ناراحت مى‌شود و مى‌گويد: تو از اينكه ممنون من باشى مى‌ترسى و اين غير ارادى است. سخن كاترين وسوسه‌انگيز است؛ اما آلماشى مى‌گريزد. شب توفانى بپا مى‌شود. گويى سرنوشت، تقديرى شوم براى آنها نوشته است. ناگزير آنها دو نفرى به درون اتومبيل پناه مى‌برند. و شن آنها را مى‌پوشاند. مشخص است كه آلماشى خويشتندارى را از دست داده است. آنها در حالى كه به خواب رفته‌اند، جفرى و ديگران مى‌آيند. اما آنها را نمى‌يابند. آنها ديگران را از زير شن نجات مى‌دهند.
به صومعه بر مى‌گرديم. مرد هندى و آلماشى درباره تحت‌الممالكى و استعمار سخن مى‌گويند. مرد هندى مى‌گويد: در كتاب او ديدگاه استعمارى وجود دارد.
ماوس داخل مى‌شود و به آلماشى مى‌گويد: آيا او را نمى‌شناسد و سخن از خاطره يك كريسمس به ميان مى‌آيد. به خاطره بر مى‌گرديم؛ كريسمسى كه جفرى پى مى‌برد، كاترين به او خيانت مى‌كند. هانا نوشته‌اى از كاترين مى‌خواند كه خيانت‌هاى جنگى، در قياس با خيانت ما در زمان صلح بچگانه است. عشاق جوان عصبى‌اند. همه چيز را ويران مى‌كنند، چرا كه قلب نهادى از آتش است.
هانا مى‌گويد: من هم قبول دارم. ك. كيه. آلماشى مى‌گويد: كاترين ما به گذشته بر مى‌گرديم. جفرى براى هديه سال اول ازدواج شان، دنبال نام سال اول مى‌گردد(سالگرد اول را چه مى‌گويند پنبه؟ ماوس مى‌گويد: كاغذ).
جفرى دنبال كاترين مى‌گردد و او را جلوى هتل مى‌يابد. او سر قرار با آلماشى مى‌رود. جفرى او را تعقيب مى‌كند و با درد و مرارت شاهد خيانت كاترين است؛ اما به روى او نمى‌آورد. سپس با آمدن آلمانى‌ها، دستگيرى »ماوس«، و بريدن انگشت او را براى گرفتن اعتراف مى‌بينيم.
در اينجا باز هم كينه عليه مسلمانان نشان داده مى‌شود. آلمان‌ها زن پرستار مسلمان را مأمور شكنجه و بريدن دست ماوس مى‌كنند و زن با قساوت و خشونت انگشتان ماوس (ديويد) را مى‌برد.
در صومعه، ماوس تعريف مى‌كند كه آلمانى‌اى كه دستور بريدن انگشتان شصت‌اش را داده، پيدا كرده و به قتل رسانده است. مردى كه از او عكس گرفته بود و به آلمان‌ها داد، پيدا كرده و كشته است. ماوس فكرى مى‌كند نقشه‌ها را آلماشى به آلمان‌ها داده و او جاسوس بوده و مى‌خواهد او را هم بكشد.
دوباره به گذشته بر مى‌گرديم. آلماشى عاشق كاترين شده؛ ولى دوستش مادكس پريشان است، زيرا نقشه‌هاى آنان به دست آلمان‌ها رسيده است؛ اما آلماشى به فكر عشق خود است و از نام گودىِ زير گلو مى‌پرسد. اما بايد كليه اكتشافات جغرافى متوقف شود. دوران حاد شدن جنگ متفقين و متحدين است. كاترين مى‌گويد: ديگر نمى‌تواند به اين رابطه ممنوع ادامه دهد. شب در شب نشينى كلوپ آلماشى مست مى‌كند و همه چيز را به مسخره مى‌گيرد، زيرا او دارد عشق شومش را از دست مى‌دهد. او به شدت و به گونه‌اى جنون‌آميز، عاشق كاترين است. حال جنگ آنها را از هم جدا مى‌كند. اما اين عشق سياه، عقوبت هولناكى خواهد داشت. آنان كه در دام دوزخى و گاه آلودش اسير شده‌اند، نمى‌دانند كه به سوى مرگ دهشت آلود مى‌روند و سراپا مى‌سوزند.
به صومعه بر مى‌گرديم، هانا عاشق مرد هندى شده است. اين عشقى رمانتيك است. مرد هندى (كيپ) او را به قصرى پر از نقاشى مى‌برد و با طناب او را به پرواز در مى‌آورد. هانا با شمع زيباى فسفرى، نقش‌ها را بر ديوارها مى‌يابد و سرشار از عشق و مهر است.
در اينجا صحنه پايان جنگ و خنثى كردن بمب، نقش ايجاد هيجان را دارد. آلمان‌ها تسليم شده‌اند؛ اما در آخرين لحظه هاروى منفجر مى‌شود. اين مرگ غير منتظره هم يك شگرد ميخكوب كننده و تأثيرآور سينمايى است؛ اندوه در اوج شادمانى! مرد هندى كه دوستش را از دست داده، به شدت اندوهگين است. در كلبه بست نشسته و سكوت كرده است. هانا با اندوه در مى‌كوبد؛ اما او در را باز نمى‌كند. ماوس براى محاكمه آلمان‌ها بايد برود. او فاش مى‌سازد كه در پى آلماشى است. او به آلماشى مى‌گويد: فهميده است كه با هانا در صومعه مخفى شده است. او خبر خودكشى مادكس - از غصه خبر جاسوسى بودن آلماشى - را به او مى‌دهد و او را مسئول مرگ بسيارى دوستانش معرفى مى‌كند. آلماشى با درد و اندوه متوجه مى‌شود كه مادكس او را جاسوس پنداشته است.
فلاش‌بك‌هاى اين لحظه از فيلم وظيفه دارد كه فاش سازد، پايان بندى فيلم چه بوده و كاترين چگونه كشته شده است.
جفرى و كاترين با هواپيما آلماشى را مى‌بيند. جفرى با سرعت به سوى او مى‌آيد تا هواپيما به او اصابت كند؛ اما آلماشى سرش را مى‌دزدد و هواپيماى نقشه بردارى دو نفره سقوط مى‌كند. جفرى مى‌ميرد. آلماشى كاترين را كه دوباره يافته، به همان نماى تاريك مردان شناور مى‌برد و قول مى‌دهد كه برود و نيرو بياورد تا او را نجات دهد. او سه روز پياده كوير را طى مى‌كند؛ اما وقتى به نيروهاى خودى مى‌رسد، او را جاسوس مى‌پندارند و مى‌خواهند به انگليس بفرستند. آلماشى در قطار سرباز محافظ خود را مى‌كشد و فرار مى‌كند. نقشه‌ها را به آلمان‌ها مى‌دهد تا هواپيماى نقشه بردارى پنهان شده‌اش را به چنگ آورد و به نجات كاترين برود. وقتى به آنجا مى‌رسد، كاترين مرده است. آنها با جسد كاترين سوار هواپيما مى‌شوند. در همين جاست كه آلماشى سقوط مى‌كند و مى‌سوزد.در صومعه هم مرد هندى در حال رفتن است. هانا مى‌گويند: آن قصر نقاشى‌ها سر خواهند زد.
اكنون ماوس واقعيت را فهميد و به اشتباه خود پى برده است بيمار انگليسى فيلمى روانشناسانه است. نيروهاى نا خود آگاه و غريزى سرنوشتى شوم براى آگاهى، انسان فراهم مى‌كند.كارگردان موفق مى‌شود كه با قدرت زمان حال را به زمان خنثى بدل نسازد. رابطه هانا و مرد هندى، حضور ماوس كه چون روح شرور يادهاى پنهان در زير زمين منزل مى‌گزيند و شناسنده آلماشى است، طغيان آگاهى تلخ از زير لاشه فراموشى و گمگشتگى است. ظاهراً موتيف‌هايى است براى پيش بردن روايت كه تعلق به »اكنون صومعه« دارد. با اين همه به عمق زمان حال كه مى‌نگريم، كشمكش مهمى در آن نيست و صرفاً صومعه به مجالى براى رجوع پياپى به گذشته تبديل مى‌شود. اگر مكان به عنوان يك نماد نگريسته شود، با توجه به روح مذهبى مكان، در خود يك فضاى آستانه‌اى، يك برزخ، يك خلوت براى داورى و لايه‌اى از روان را نهان دارد. رابطه پرستارى كه وظيفه او تلاش براى زنده نگاه داشتن آلماشى است (و در يكى از همين رفت و آمدهاى زياد به زمان حال، هانا همين را به آلماشى مى‌گويد) به ملك الموت آلماشى كه عزرائيلى نجات دهنده است، هم عمق چندانى نمى‌گيرد.
طى اين رفت و برگشت‌هاست كه توفان شن، پس از كشف تصاوير ديواره غار و افتادن پرتو نور بر زندگى غريزى - طبيعى اوليه و مردان شناور در دريا (ى وجود) رخ مى‌دهد. آن هم زمانى كه ماشين سقوط كرده و همسر كاترين رفته، كاترين به اصرار مانده و شب را با آلماشى در اتومبيل زير شن مدفون شده‌اند و...
نكته مهم اين فيلم نمادگرا اين است كه غار بدوى، نمادى از ناخود آگاه است كه شعاع‌هاى نور بر ديواره آن، تصاوير شناورش را آشكار مى‌سازد و قرينه سازى آن با ذهن آلماشى يا پرتوهاى ياد آورى تصاوير فراموش شده، آشكار مى‌گردد و هويت او را روشن مى‌كند. اينها جنبه‌هاى لايه دارى فيلم است.
در پس داستان ساده مثلث عشقى، در بستر جنگ جهانى دوم، افريقا، ناخود آگاهى، غريزه، سياهى روان و نيروهاى فرمانفرما بر انسان، با هم همانند سازى مى‌شوند. جنگ سكوت طبيعى كوير را بر هم زده است و از زير توپ جنگ، فاجعه‌ها و تراژدى هايى فراز آمده است. فيلم ساز دو نفر را از جمع جدا مى‌كند و با پرداختن به ماجراى شوم‌شان، فرصت روانشناسى انسان و شخصيت‌پردازى روانشناسانه را فراهم مى‌سازد.
لايه روانشناسى همراه با لايه ايدئولوژيك كه به طور ضمنى عليه مسلمانان تبليغ مى‌گردد، در هم آميخته است. اين همان چيزى است كه از شالوده شكنى بيمار انگليسى نصيب مى‌شود.
بيمار انگليسى با هياهو ٩ جايزه اسكار مى‌گيرد و به عنوان فيلمى از كمپانى‌هاى مستقل (ميرا ماكس) معرفى مى‌گردد؛ اما در حقيقت اين كمپانى به كمپانى‌هاى بزرگ فيلمسازى هاليوود كه همراه و همپاى سياست‌هاى امپرياليستى و صهيونيستى امريكاست، وابستگى دارد و مستقل بودن آن افسانه‌اى است.
البته روايت جذاب بيمار انگليسى را نمى‌توان ناديده گرفت؛ اما به نظر من هم عرض دانستن آن با كازبلانكا و لورنس عربستان غلو است. در فيلمنامه ضعف‌هاى واقعى وجود دارد. تكيه بيش از حد به تصادف، براى پيش بردن داستان و از امور غير منطقى يك اصل ساختن، از فيلمنامه بيمار انگليسى يك متن متوسط ساخته كه از رمانى كه فيلم از آن اقتباس كرده، بسيار عقب مانده‌تر است.
اما نمى‌توان منكر سيماى مذهبى فيلم شد. اگر خوب دقت كنيم، مينگلا قهرمانانش را كه هر يك زخمى شديد بر روح و تن دارند، به صومعه مى‌كشاند و در آنجا هر يك را به نحوى نجات مى‌دهد.
آلماشى ملتمسانه به هانا مى‌نگرد تا در اين لحظات پايانى با ازدياد تزريق مرفين‌ها، راحتش كند. مرگ آلماشى او را از شكنجه نجات مى‌دهد و شفا مى‌يابد. ماوس كه زخم جنگ را در دست و زخم ترديد و توهم را در جان دارد، به حقيقت پى مى‌برد. هانا كه خود را نفرين شده مى‌داند فكر مى‌كند هر كس را كه دوست دارد، مى‌ميرد، اكنون آگاهانه آلماشى را تا آستان مرگ همراهى مى‌كند و براى اولين بار مى‌بيند كه نقش نجات دهنده دارد. عشق او به كيپ يك عشق پاك است و روح او را ترميم كرده است.
آخرين نماهاى فيلم، رفتن هانا و ماوس، از توسكانى به فلورانس و پايان جنگ جذاب است. هانا پشت كاميون نظامى نشسته است و دختركى روبروى اوست. دخترك نشان همه معصوميت و آينده‌اى است كه در پيش رو دارد. فضا پر از سبزه است و كنتراست آن با خشكى نارنجى كوير محسوس است. آخرين جملات كتاب خاطرات آلماشى كه نوشته كاترين در دم مرگ است، ما را تكان مى‌دهد. آلماشى به هانا گفته بود، در لحظات آخر و در حالى كه مى‌ميرد، اين قسمت را براى او بخواند: عزيزم منتظر هستم. روز در ظلمت چه مدته يا هفته؟ حالا آتش خاموش است و هوا بسيار سرد است. در واقع بايد خود را به بيرون بكشانم؛ اما تابش خورشيد مانع است. افسوس روشنايى را هدر داده‌ام. در تماشاى نقاشى‌ها و نوشتن اين كلمات مى‌ميرم؛ مى‌ميرم غنى از عشق و قبايل آنچه را كه بلعيده‌اند، مى‌چشند. بدن هايى كه وارد شده‌ايم و چون رود بالا رفته‌ايم. ترس هايى كه در آن‌ها نهان كرده‌ايم؛ مثل اين غار متروك است. مى‌خواهم بدنم نشانى از اين داشته باشد. ما كشورهايى واقعى هستيم؛ نه خطوط كشيده شده بر نقشه‌ها با اسامى مردان؛ مردان مقتدر.
مى‌دانم مى‌آيى تا مرا به قصر بادها ببرى! تنها چيزى كه خواسته‌ام با تو قدم زدن در چنين مكانى است. در زمينى بدون نقشه‌ها. چراغ خاموش شده و من در تاريكى مى‌نويسم.
***
فيلم ضمن آنكه ما را بر مى‌انگيزد تا بر تراژدى انسان شوم بخت متأثر شويم، با نگرشى دينى دو انسانى را كه در عشقى ممنوع در غلطيده بودند، به عقوبتى سخت گرفتار مى‌سازد. حال هانا از خاكستر جنگ چون كودكى كه مى‌خواهد زخم‌هايش را التيام دهد، به سوى آينده مى‌رود.